وحشتناک تر از مار

آن وقت هايي که آنقدر عصباني هستي که فکر ميکني حتي از مار هم نميترسي… آن وقت هايي که جنگجوي درون بودن را بيهوده مي بيني و جاي اينکه عمل کني مثل احمق ها دنبال انجام عکس العمل مي روي… و آن وقت هايي که به خودت مي آيي و ميبيني وقتش گذشت،دير شد…اما تو احمق نشدي…

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

memorable

چند وقت پيش وقتي اولين تار موي سفيد را بين موهايم ديدم با خودم گفتم؛ گذشت و ما هم گذشتيم. امروز دوباره رفتم جلوي آينه ، آن يک تار موي سفيد را از لابه لاي موها پيدا کردم و آوردمش رو. روي سياهي يک دست بقيه برق ميزد.چند دقيقه ايستادم جلوي آينه و نگاهش کردم …

 برگشتم به آن کوچه که کودکيهام را در آن گذرانده بودم.آن دوستاني که هر روز عصر بلا استثنا مي ريختيم توي کوچه و هر روز بازي هايمان تکرار مکررات ديروز.آن زماني که کودک بوديم و مامان فاطي مجبورمان مي کرد از کوچه دل کنده و  به خانه شان برويم ، مي نشاندمان کنار خودش ، قرآن مي خواند و ما گوش مي داديم ، بعد مسابقه اي بود بينمان،کدام يک زودتر سوره را حفظ مي کنيم.

آن زمان دوستي بود،2+7 نبود.

 يا آن وقتي که روزي با يکي از دختر هاي همسايه جلوي در خانه يکي از همسايه ها نشسته بوديم ، يه قل دو قل بازي مي کرديم و از قضا زمين زير پايمان شيب دار بود . سنگ ها هي قل ميخورد وسط کوچه . از قضا پسر هاي محل آنجا فوتبال بازي مي کردند و چون آن دختر همسايه مان کوچک بود و مي ترسيد هر بار من مي رفتم  سنگ ها را مي آوردم . آن ها هر بار با تندي به من تذکر مي دادند: (( کجا مياي توپ ميخوره تو سرتا)) ، من هر بار با اعتماد به نفس مي گفتم : (( اشکال نداره بزار بخوره)) و بالالخره هم يکي از آن دفعاتي که رفتم سنگمان را بياورم يکي از آن ها توپ را محکم شوت کرد به سر من و من بدون عکس العملي توپ را که بعد از خوردن به سر من جلوي پايم افتاد برداشتم ، پرت کردم برايشان وگفتم: (( ديدين هيچي نشد)). اما فقط خدا ميداند چقدر سرم درد گرفته بود و با چه زحمتي جلوي اشک هايم را گرفته بودم.

اينها همه بود ،2+7 نبود.

 رفت و رفت و باز هم رفت تا اينکه وارد دوران شيرين کودکستان شدم.اولين بار فاطي خوشکله را در کودکستان بود که ملاقات فرمودم.با اين که در يک کلاس نبوديم اما زنگ هاي تفريح عين آهن ربا به سمت همديگر کشيده مي شديم. کلاس اول هم همکلاسي بوديم اما برعکس سال قبل شده بوديم عين کارد و پنير يک دقيقه هم نمي توانستيم همديگر را تحمل کنيم.

 بعد از آن سال ما خانه مان عوض شد مدرسه من هم تغيير کرد.رفتم کلاس دوم ،نيمکت آخر سمت چپ، سر کت.يک بغل دستي جديد، با روحياتي کاملا متمايز با من. اوهم فاطي بود اما هيچ وقت نتوانست يکي از هم گروهي هايمان باشه. چون کمي آشنايي قبلي داشتيم زود با هم جور شديم.تا دو سال بعد از آن با فاطي احساساتيه و هاني هم که هم کلاسي بوديم  کمابيش روابطي داشتم.

تا رسيديم به کلاس چهارم .دانش آموزي از مدرسه اي ديگر به مدرسه ما آمده بود ،ومن آن زمان از کجا مي دانستم او همان عاطي مجهزه ي گروهمان مي شود و حالا هم… . با هيچ کس آشنا نبود و من و فاطي او را بين خودمان پذيرفتيم که تنها نماند و اين شد که آن دو سال باقي مانده از دوران دبستان را من بودم سپري بين اين دو نفر که هميشه ي خدا با هم سر ناسازگاري داشتند.همان وقت ها بود که بين من و فاطي احساساتيه و عاطي مجهزه صميميت بيشتري بوجود آمد.

 دوره راهنمايي شروع شد. لذيذ ترين دوران در طول عمرم. همان کلاس اول عاطي مجهزه کم کم از من دور شد . با فاطي خوشکله صميمي شده بود و اين اوايل سال خون من را به جوش مي آورد.فاطي احساساتيه برايم مانده بود ، زهرا هم چند وقتي بعد به ما اضافه شد. من بودم و زهرا و فاطي، عاطي بود و آن يکي فاطي و بعد از مدتي هم هاني به جمعشان تقريبا افزوده شد.دو گروه جدا با يک سري اشتراکات.

 اواسط سال عاطي از دياري ديگر آمد. در کلاس ما نبود و من هم نفهميدم يک دفعه چطور شد که سر از گروه عاطي اينها در آورد. ما سه تا بوديم و آنها هم سه تا و هاني هم آن دور و بر ها… . روي هم رفته  7 تا. تا چند وقتي بعد به دليل اينکه من و فاطي خوشکله که انگار مشکلات حاشيه اي را کنار گذاشته بوديم و کمي ،البته کمي، با هم کنار مي آمديم ، گروه شکل يک پارچه اي به خود گرفت و ريشه هايش شروع به دوانيده شدن کرد.

 يادم نميرود که سال دوم اسم عاطي مجهزه  را در ليست شعبه ي ديگر نوشته بودند و من و فاطي خوشکله بنا بر دلايلي سياسي –اجتماعي ،رفتيم خانم بدر را که مسئول تفکيک کلاس ها بود ،متقاعد يا بهتر بگويم مجبور  کرديم عاطي را به کلاس ما برگرداند. يادم نمي رود وقتي زنگ تفريح چند دقيقه اي را در آبخوري مي مانديم و به هم آب مي پاشيدي م و وقتي به کلاس بر مي گشتيم ،معلم سر کلاس بود و مارا که غرق آب مي ديد مي خنديد و نمي گفت برويد و کارت ورود به کلاس بياوريد و ما سر خوش و با نيشي تا بنا گوش باز به ته کلاس مي رفتيم و سر جايمان مي نشستيم و به روي مبارک هم نمي آورديم چه اتفاقي افتاده. يادم نمي رود که با چه زبان بازي همه بچه ها ي گروه را حتي زهرا با آن صداي متفاوت به گروه سرود وارد کرديم و آن سال اول هم شديم…

شما بوديد يادتان ميرفت؟

 سوم راهنمايي دوتاي ديگر نميدانم کجاي آسمان سوراخ شد ، اين ها قشنگ افتادند وسط ما و ما شديم 2+7 .زهرا و آخرين فاطي.

غير قابل تکرار غير قابل وصف غير همه چيز بود. من و فاطي خوشکله هم شده بوديم دوستاني نزديک که انگار نه انگار زماني آنگونه بوده ايم.  يک آدامس داشتيم  9 تايي ميريختيم سرش ، خسته که مي شديم آدامس آن طرف حياط افتاده بود و کسي دست هم به آن نمي زد… مي خواستيم بستني بگيريم مي ديديم 50 تومان از مقدار مورد نياز پول براي همه کم تر داريم. فاطي زير آفتاب مي ايستاد و از هر کسي که رد مي شد مي پرسيد : (( تو رو خدا يه 50 تومني بده به من فردا بهت پسش ميدم خب)) همه هم چون فکر مي کردند شوخي مي کند محلش نمي گذاشتند. دفتر مدرسه شده بود خزانه ي ما صبح بدهي روز قبل را مي برديم تحويل دفتر مي داديم ظهر همان قدر مي گرفتيم و فردا باز همان مي شد.

 حالا کجاييم؟فاطي احساساتيه دور شد، آن سر دنياست…

عاطي مجهزه دارد عروس مي شود ، مي رود آن سر ديگر دنيا…

 

بعد از اين همه وقت و با اين همه خاطره کجايم؟؟؟اينجا،جلوي آينه،17 ساله،با يک تار موي سفيد…

نوشته‌شده در Uncategorized | 5 دیدگاه

بیدها لرزانند…

روزهايي بود که آسمان را فراموش کرده بودم.به آسمان که نگاه ميکنم رنگ آبي ملايمش چشمانم را ميزند.آبيي که رنگش آسمان نقاشي هاي دفتر نقاشي اول دبستانم را خوشرنگ مي کرد.آبي آسماني که سياهي شبش را هم درست به خاطر ندارم…

حالا که درخت سر بلند و تنومند بيد مجنون حياط مدرسه قطع شده،شاخ و برگش ديدم را محدود نکرده و من که وسط حياط مدرسه ايستاده ام ،ميدان ديد وسيع تري دارم و سر بلندي آسمان که حالا سربلندتر بودنش احساس ميشود را از اين زاويه ميبينم…هرچه را در کنار دارم آنچنان که هست ببينم ،قبول کنم،با آن  کنار بيايم.تمايل دارم اينگونه باشد،آسمان را در کنار احساس نميکردم ،نميديدم ،قبول کردنش وقت ميگيرد،کنار آمدن با آن کار ميبرد.درختان حياط همه هستند،بيد نيست.درختان را اطرافم ميبينم آسمان را در کنارشان.

با آن بزرگيش درختي مانع خودنماييش ميشد.بزرگ بود،بر همه چيز سيطره داشت اما دستاني نداشت  که زودتر بيد را از سر راه نگاه من بردارد.آسمان مدت ها بود نگاه مرا به خود نديده بود،…بهتر بگويم آسمان مدت ها بود نتوانسته بود مقابل چشمان من خودنمايي کند…

و اما آن بيدي که سالها ما را زير سايه خود ميگرفت و ما را  از اشعه ي سوزناک خورشيد آسمان در امان نگه ميداشت به خاطر ها پيوست تا هميشه در خاطرمان بماند…


نوشته‌شده در عمومی | ۱ دیدگاه

1 2 3

وقتی، وقتهایی توی ذهنت  نوشته هایی ردیف پشت سر هم تایپ می شود و ساعت ها مثل پرده سینما تو را توی مخیله ت جلوی خودش میخکوب می کند و  کاری می کند که چیزهایی را که دارد تایپ می کند، و تو از روی مانیتور می خوانیشان و از نوشته هایش لذت می بری و تا سرت خلوت شد و بیکار شدی سعی می کنی دکمه ی پاور کامپیوتر مغزت را بزنی و نوشته ها شروع به تایپ شدن کنند و باز هم تو از این کار لذت ببری و ساعت ها اینکار راتکرار کنی و ادامه بدهی و بیشتر لذت ببری، بشود بخشی از  سرگرمی ات و به مرور مبدل به  یک اصل شود  در برنامه ی روزانه ات و هر دفعه که  بخواهی شروع کنی برایت تازگی داشته باشد چرا؟ چون هیچ وقت نوشته های دفعه ی قبل را نمیتوانی دقیق به یاد بیاوری و اینجاست که به فکر یک دفتر یادداشت، یک صفحه کیبرد ، یک ذهن با حافظه 32 گیگا بایت یا اصلا یک معبد برای محافظتشان از دست فراموشی می افتی ….

حالا از این به بعد  اینجا معبدی میشود برای نوشته های خودکار مغز من. قرار است تخیلاتم را پشت هیچستانی نگه دارم تا از قاصدک هایش خبر واشدن گلی در دور ترین نقطه ی خاک را بشنوم و شاید اینجا نقش سم اسبانی، که زمانی بر سر تپه ی معراج شقایق رسند، نمایان شود….

نوشته‌شده در Uncategorized, عمومی | ۱ دیدگاه